عشق کو چلو ماعشق کو چلو ما، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 27 روز سن داره
پیوند عشق ما پیوند عشق ما ، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 1 روز سن داره

بهانه ی عشق

حال و احوال روزهای دو ماهگی

سلام عزیز مامان امدم برات از این روزها بگم عزیزم امیدوارم حالت خوب باشه یک هفته ای برگشتم سر کار، از روزی که برگشتم احوالات من که بهتر شده حداقل اون بی خوابی ها که دیگه به سراغم نمیاد خوابم منظم شده ، اعصابم راحتر شده ، دیگه حوصلم سر نمیره ...ولی فکر نکنی من فکر خودم بودم به خدا اگه بدونم کوچکترین مشکلی برای تو هست 1روزم نمیام . ولی مامانت کلی مشورت کرده برگشته سرکار فرزانه جون میگفت این طوری کمتر مشکلات حاملگی را حس میکنی  واین که توی خونه حوصلت سر نمیره که اعصابت  خورد بشه و اگه اعصاب راحتی نداشته باشی روی نینی تاثیر بدی میزاره .واقعا هم درست میگفت اصلا صبحها سر کار مشکلی ندارم همکارم  و مدیرم هم خیلی م...
20 بهمن 1393

ما برگشتیم خونه

سلام عشق مامان 20روزی بود که رفته بودیم خونه مامان مهشید عزیزم خیلی بهشون زحمت دادیم همه شون خیلی به فکرم بودند مواظبم بودند هروز  عصر یکیشون برامون تنقلات میخرید یک روز خاله شیرین یک روز خاله بهاره یک روز دایی محمودت یک روز که خاله بهاره از امتحان امده بود فیلم رد کارپت را گرفته بود گفت برای اینکه حوصلت سر نره خریدم. باباجونم همش چیر های نوبر میخریدند. از دست خاله شیرین کلی میخندیدم مامان مهشید غذا خوشمزه میپخت ،بدون که بگم کارهام را میکردند ممنونم از همشون. به من که خیلی خشک گذشت امیدوارم به توهم خوش گذشته باشه. بعد  دکتر تصمیم گرفتم بیام خونه هرچی مامان مهشید اسرار کردند دوباره بیا بریم خونه ما گف...
5 بهمن 1393

این روزهای ما

سلام عزیزم  امیدوارم حالت خوب خوب باشه عزیزکم امدم از این روزهای یکم پر استرس بگم کوچولو نازم اول بگم که یکی از فامیلهامون رئیس بخش نوزادان یکی از بیمارستان های اصفهان که فکر کنم تا آخر بارداری حتی وقتی به دنیا امدی خیلی بهش زحمت بدیم البته بگم که خیلییییییییییییی خاله مهربونی هست اسمش خاله فرزانه است. بعد از این که فهمیدم هستی به فعالیت خودم ادامه دادم سر کارم را می رفتم فرزانه جون هم بهم گفت الان نمیخواد بروی دکتر چون هنوز قلب بچه تشکیل نشده و کاری برات نمی کنند. تا یک شب که با درد شدید زیر شکم از خواب بیدار شدم به قدری درد داشتم که بی اراده جیغ میکشیدم بعد از 20دقیقه در حالی که آماده میشدیم با بابا بریم بیم...
17 دی 1393

هفته ای عجیب

عزیز مامان از تاریخ 1393/09/29 تا تاریخ 1393/10/05 هفته ای عجیبی بود: نصف تعطیل ، نصف کار نصف پاییز ، نصف زمستان نصف صفر ، نصف ربیع الاول وبرای ما نصف در انتظار بارداری ، نصف باردار. عزیز مامان قربون پا قدمت برم امدنت هم جالب بود. خیلی دوست دارم عشقم مواظب خودت باش عشق کو چلو         ...
7 دی 1393

اولین آزمایش انتظار

عزیزم روز دوشنبه 1393/10/01 خیلی عجله داشتم که بدونم تو هستی یا نه  بعد از برگشتن از سر کار به بابا گفتم نگهدار تا از  یک داروخانه بی بی چک بخرم  بعد از خرید رفتیم به طرف خونه تا رسیدم بابا گفت حالا بیا یکم استراحت کن ولی من کلی عجله داشتم نمی دونم چرا خیلی ناامید هم بودم همش به علی جون میگفتم ممکن الان جواب منفی باشه وایییییییییییییی عزیز مامان تا بی بی چک را گذاشتم در کمال نا امیدی مثبت بود.فقط جیغ می زدم میگفتم علی بیا ببین.بابا هم که خیلی همیشه حساس وسواسی است دوید دم دشتشوی میگفت ببینم . بعدشم هر چند دقیقه یک باری می رفت سر به بی بی چک میزد.که کلی این عکس العمل برام جالب بود. قرار گذاشتیم با بابا که تا جواب آزمایش...
6 دی 1393